من جمع اضدادم، نمیبینی؟
سقراطِ شکام در جهانبینی
مشهورِ نوعی از خودآزاری
مغبونِ عشقی عینِ بیماری
من فیلسوفم، خسته از منطق
در عشق هم آرام، هم سرتق
من بوف کورم، صادقم مُرده
سگهای ولگردم کتک خورده
مصلوبِ بایدها، نبایدها
تسلیمِ مرگی پایِ شایدها
عیسایِ آغوشت شفایم بود
هر چند مدلولِ بلایم بود
داش آکلم با عشق بُر خورده
راز از دهانِ شعر سُر خورده
یک عشقِ تیپاخوردهی تنها
پشتِ حصاری از تو، از منها
دیوارِ برلینم، وَرایم عشق
جان میدهد آخر برایم عشق
با حسرتی چون مرگ درگیرم
آخر به پایت عشق، می میرم
میبینیام؟ من جمعِ اضدادم
من چون سکوتت پر ز فریادم
#فاطمه_یاراحمدی_روشنا

بدون دیدگاه