مقصد نامعلوم من
در هیاهوی خیابان و زیر آن آفتاب داغ، کلافه و گیج وقایع اخیر را مرور میکردم. در عرض یک روز زندگیام ازاینرو به آنرو شده بود. همین دیروز خوش و خرم، از کوچه گردی همراه محمد لذت میبردم. آرام گام برمیداشت و من با خوشحالی نگاهش را در آن کوچه سرسبز، امتداد و روشنی میبخشیدم. اما ناگهان یک اتفاق، همه چیز را تغییر داد. موتور سواری از پشت سر با حرکتی شدید به کیف او چنگ انداخت و هنگامی که محمد برای نگه داشتن کیفش مقاومت میکرد، از ضربهی محکم به قفسه سینه، تلوتلو خورد. هنوز تعجب و خشمِ چشمان میشیاش در خاطرم مانده. با ضربات مشت و لگد بعدی، از او جدا و لابهلای بوتههای باغچه کنار پیادهرو پرت شدم. هیاهوی محیط، صدای فریادهای محمد و ضربات مشت زورگیر ادامه داشت و سپس با دور شدن پرشتاب موتورسوار، سکوت عجیبی حکمفرما شد. زمان مانند ساعتی بیعقربه، از حرکت ایستاده بود. نمیدانم چقدر طول کشید تا اینکه فریاد کسی به گوش رسید: ” سریع به اورژانس زنگ بزن! ” صدای گامهایی پرشتاب روی سنگفرش پیادهرو، در فضا طنینافکن شد. -“خونریزیش شدید نیست اما بیهوشه. احتمالاً دزد بوده، هیچی همراهش نیست.” -” شاید هم تسویه حساب! این چیزا این روزا زیاد شده. ” چند نفر هیجانزده اظهار نظر میکردند و دیگران فقط ناظر بودند. از شدت اضطراب، خود را فراموش و سراپا چشم و گوش شدهبودم. صدای آمبولانس، همهمه افراد حاضر را تحتالشعاع قرار داد و جمعیت حلقه زده دور محمد، پراکنده شدند. محمد را با برانکارد به داخل آمبولانس بردند. با دور شدن صدای آژیر آمبولانس لرز و وحشت عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت: -“من بدونمحمد چه کنم؟” احساس بغض و خفگی میکردم. روی خودم متمرکز شدم. قابم از چند جا شکسته و یکی از شیشه عدسیها سر جایش نبود. ناباورانه و مبهوت، تا چند ساعت جز صدای خشخش شاخ و برگها و صدای گاه و بیگاه ماشینها، چیزی نمیشنیدم. در آن ساعات پر اضطراب، تمام ذهنم درگیر مرور آن اتفاق بود. شب که دامن خود را بر همه جا گسترد، در تنهایی عمیق خودم، اندوه دوری از محمد را فقط با رویا و خیال تسکین دادم. این که مرا دوباره پیدا کرده، درس میخوانیم و سالم و سرشار از امید به دانشگاه میرویم. با دستمال مخصوص پاکم میکند و میگوید: “نور چشمانم!” او از من مراقبت میکرد و من جهان را برای چشمانش، روشن و شفاف میکردم. لذت خوش مطالعه را با او تجربه کردم و زیباییهای طبیعت را هم با او. حق زندگی و شفقت به دیگران، انتقاد و اعتراض را با او آموختم. محمد جهان فکری مرا شکل داد و دنیای من با او زیبا بود. “باید بیاد! باید بیاد!” صدایی در ذهنم گفت: ” بیاد که چی؟! تو دیگر حتی به دردش نمیخوری! به خود مچالهات نگاه کن! حتی توان این را نداری که روی چشمهاش بمونی.” و دلم فشرده شد. صدای خشخشی، رویایم را بههم ریخت. گربهسیاهی بهآرامی مرا بو میکشید. خواب از سرم پریده بود و با تنها عدسی سالمم به تاریکی زل زده بودم. در سکوت شب به صدای جیرجیرک ها و نسیمی که آرام از روی چمنها و درختان میگذشت، گوش فرادادم. سپیده صبح که سرزد، ناتوان و تهی از هر فکر و خیالی، خود را به دست خستگیهایم سپردم. چندحلزون با تعجب از کنارم میگذشتند که خوابم برد. و باز با محمد بودم. در اتاق امن پر از کتاب او، چقدر خوشبخت، چقدر سبکبال! با تکان شدیدی از خواب پریدم ومتوجه شدم چند بچه در حال دستبهدست کردن من هستند. یکی از آنها از دسته بلندم کرد و گفت: “یک شیشهاش هم شکسته!” با ادا و شکلکی عجیب در میان شلیک خنده دوستانش، مرا روی چشم گذاشت. بچهها میخندیدند و درد در وجودم موج میزد. یکی دیگر از بچهها مرا قاپید و بی اعتنا به فریاد دیگران پا به فرار گذاشت. صدای نفسنفس زدن او، فریاد و دادوبیداد دیگران در گوشم میپیچید. ناگهان توقفی کرد و به سرعت مرا به داخل صندوق پستی زرد رنگی انداخت. هیاهوی بچه ها بالاگرفت. با نگرانی در تاریکی آن محفظه، به اطراف نگاهی انداختم. نور بسیار ضعیفی از دریچه بالا به داخل میآمد. چند لکه بزرگ روی دیواره فلزی و بوی کاغذ و رنگ آفتابخورده به مشام میرسید. صدای ضعیفی به گوشم رسید: ” سلام! خوشاومدین! شما هم نامهاین؟” متوجه شدم که روی یک پاکت فرود آمدهام. صدایم را صاف کردم و در حالی که نمیدانستم مخاطبم کیست، گفتم: “درود بر شما! خیر! بنده یه عینک آسیب خورده هستم.” حدود هفت یا هشت پاکت در آن صندوق پستی جمع بودند. پاکت دیگری گفت: “به جمع ما خوش آمدی! اما اینجوری قابل پست شدن نیستی. بستهبندی و آدرس نداری.” -” امان از شیطنت بچهها! ” و احساس شرم و درماندگی کردم :”فعلاً جایی رو هم ندارم.”
همه کنجکاو شدند و سوالپیچم کردند. اتفاقات روز قبل را خیلی مختصرشرح دادم. نوچ نوچ کردنشان به نشانه همدردی، اضطراب و حس بدبختیام را تشدید کرد. لبخند تلخی زدم. پاکتی که زیر من قرار داشت گفت: “زیاد نگران نباش. بالاخره یه طوری میشه دیگه.” چند تا پاکت دیگر با اوهوم گفتن، جمله او را تایید کردند.
یکی دیگر از پاکتها گفت:
” میدونین رفقا؟ این دنیا اصن اعتبار نداره که! نویسنده من، یک ماه پیش با خوشحالی، خبر نامزدی خودشو رو به دوست صمیمیش داد، اما من الان حامل خبر بد بیماریش هستم. واقعا قدر زندگی رو باید دونست.”
پاکتی که تمبر خوشرنگی بر سینه داشت ادامه داد:
” بله همینطوره! زندگی آدما مث داستان میمونه. منم برای پسری که توی مرز سربازه، از طرف محبوبش نامه میبرم. امان از هجران و فاصله ها…” و جملهاش را خورد.
یک پاکت مستطیلی بزرگ شروع به صحبت کرد:
” هعیی! طفلکی آدما! زندگی رو زیادی جدی میگیرن! شادی هست، درد و رنج هم فراوون! اما این که واکنش آدما به تلخ و شیرین زندگی چی باشه، مهمه. اینو دیگه ماها خوب میدونیم.”
چند پاکت ساکت با دقت کامل گوش میکردند اما انگار حرفی برای گفتن نداشتند.
بهنظرم حضور من باعث گپوگفت بیشتر آنها شد تا شاید اندکی از بار غصه من کم کنند.
نزدیک ظهر در صندوق پستی باز شد و مامور پست نامهها را برداشت. پرسشگرانه به من چشم دوخت و کنار پایه صندوق پست، مرا روی زمین گذاشت. آن چند ساعت گفتوگو با پاکت نامهها، کمی از اضطراب من کاسته بود.
به اطراف خیره شدم. حرکت پر شتاب عابرین و صدای بوق ماشینها، گیجم کرد و تنهایی و بیپناهیام را بهیادم آورد. شیشهی عدسیام پراز لکه بود و لایه نازک غبار روی آن، همه جا را تار نشان میداد. با خودم گفتم:”همه جا مبهم و تاره، مثل آینده من!”
یک بچه سوسک از مقابلم عبور کرد و خندهزنان مرا به مادرش نشان داد. اعتنایی نکردم.
-“خوب دیگه! اینجا آخر خطه. به درد هیچ چیزی نمیخورم مگر بازیافت! اما چطور به بازیافت راه پیدا کنم؟ حتماً آخرش باید منو بسوزونن. آه محمد کجایی؟! “
یاد محمد دوباره دلم را خلید. پذیرش این که با این وضعیت داغون، به هیچ دردی نخواهم خورد و آیندهای تاریک در انتظارم است، برایم بسیار سخت بود. تمام عمر، مسیر راه را برای محمد شفاف کرده بودم اما اکنون مسیر مقابل خودم مبهم بود. غرق در افکار و سوگواری برای سرنوشتم بودم که دستی گرم به آرامی مرا در بر گرفت. با خستگی نگاهی به اطراف انداختم. مرد مسنی با لبخندی محبت آمیز مرا وارسی کرد و در جستوجوی شیشه عدسی دیگرم به اطراف نگاهی انداخت. با احتیاط مرا در جیب کتش گذاشت و قدمزنان راه افتاد. من در کنار مشتی اسکناس و پول خرد، آرام گرفتم. غرق سوال بودم اما نور امیدی بر قلبم تابیدن گرفتهبود.
مرد مسن مرا روی میز گذاشت و اتاق را ترک کرد. غرق تماشای اطراف شدم. یک اتاق نسبتاً بزرگ با مجسمه وبوم نقاشی. با دیدن رنگ و قلم موهای نقاشی روی یک میز کوچک، پاسخ یکی از سوالات در ذهنم جرقه زد: “او یک هنرمند است!”
چند ماه بعد، من بر چشمان یک مجسمه چوبی بدون چشم، در یک نمایشگاه هنرهای مفهومی*، در کنار آثار دیگر به نمایش درآمدم. زندگی جنبه دیگری از خود را به من نشان میداد و من شاد بودم. چقدر دوست داشتم محمد را در میان خیل بازدیدکنندگان مشتاق ببینم. همیشه او را به یاد خواهم داشت. اویی که مسیر زندگی مرا تعیین کرد و من بهخاطرش زاده شدم.
*Conceptual Art:
گونهای از هنرهای تجسمی است که در آن مفهوم یا ایدهٔ موجود در اثر، بر زیباییشناسی معمول و مواد بهکار رفته برای خلق آن اولویت دارد.
میترا نصیرزاده

بدون دیدگاه