ساعت صفر
“زهررررر ماااار…کلهی صبح تو کوچه چی ور میزنی آخه؟ مردم دوزار شعور ندارن…”
رانندهی وانت خرید ضایعات که حالا ماشینش درست پای پنجرهی اتاق کاوه رسیده، با صدایی نخراشیده دوباره کلمات را در فضا ول داد :”آهن، چدن، تانکر، آبگرمکن….خریدارم”
کاوه این بار پنجره را باز کرد و خواست دشنامی که بیخ گلویش گیر کرده را حوالهی مرد خریدار ضایعات کند که چشمش افتاد به خانم امانزاده همسایهی بد عنق طبقهی بالا که ساک خرید چرخدارش را روی سنگفرش پیادهروی مقابل میکشید. ساک از خریدهای پیرزن پر بود و دسته کرفسی که از آن فاصله هم پژمردگیاش به چشم میآمد، روی همهی کیسههای خریدِ چپانده شده داخل ساک، هر آن میرفت وارونه شود کف پیاده رو. پیرزن که معلوم نبود از کجا فهمیده کاوه پنجره را باز کرده، سر چرخاند و از پشت عینک قاب مشکیاش او را ورانداز کرد. شماتت همیشگی خانه کرده در نگاهش عرض کوچه را طی کرد و در نگاه کاوه نشست. طوریکه کاوه را از صرافت فحش کشیدن به رانندهی وانت انداخت و ختم غائله صدای سوت ناهنجاری بود که در بلندگوی دستی راننده پیچید و کاوه را واداشت به بستن پنجره و خزیدنش داخل خانه…
“پیرزن گنده دماغ… مامان این خانم امان زاده رو دیدی که… یه جوری آدمو نگاه میکنه انگار خبط و خطایی ازت سر زده. هر چی شوهرش خوش اخلاقه اینو با صد من عسل نمیشه خورد. بدت نیادا ولی پیرمردا خوش اخلاقتر از پیرزنان…”
شیطنتی کودکانه پس از پایان جملهها در نگاه پسر دوید و لبخندی محو چهرهاش را پر کرد. چشمان بیروح مادر پر بود از نور صبح…
کاوه در حالیکه از اتاق بیرون میرفت زیر پوش رکابی چرکمردش را در آورد و پرت کرد روی کاناپه زهواردررفتهی سبز رنگی که روی نشیمنگاهش جابهجا آثار پارگی به چشم میخورد. بعد خمیازهی کشداری کشید و روی صندلی راک نزدیک کاناپه نشست. صندلی به نوسان درآمد. سر را به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش رفت سمت سقف و ترکهای عمیق نقش بسته بر آن. کنار عمیقترین ترک، مگس بیجانی میان تار عنکبوت تنیده کنج دیوار گیر کرده بود. لحظهای خیره به مگس ماند و سپس کرکرهی نگاه را پایین کشید. پشت پلکهای بسته خیالات صف کشیدند. میان همهمهی پریشان افکار، در دل تاریکی کاوهی ده ساله پدیدار شد. با آن چشمان مشکی ِبراق. دست در دست عمه بهجت. انگشتان کوچکش از فشار انگشتر درشت نشسته بر انگشت میانی عمه به درد آمده، چشمان سیاهش دو دو میزد و میان ازدحام آدمهای مشکی پوش در گرمای نیمروز مرداد ماهِ بهشت سکینه، گیتی را میجست. صدای گریه و شیون در سرش پیچید و صدای مداح که بیرحمانه لحظههای بی پدری را تجسم میبخشید… چشمها را گشود. کاوهی کوچک با قلبی لرزان در نور سفید گم شد. خمیازهای کشدار فکرها را به تاریکخانه سرد و نمور باز گردادند. به بدنش کش و قوسی داد و شروع کرد به خاراندن قفسهی سینهی برهنهاش که موهایی تنک بر آن روییده بود. دست راست در مسیر خاراندن رفت زیر بغل سمت مقابل. وقتی از خاراندن زیر بغل فارغ شد، نوک انگشتان را بویید و از بوی عرق نشسته بر آنها چهرهاش در هم رفت و غرولند کنان گفت :”این آبگرمکن وامونده هم که همیشه خرابه. نمیشه یه حموم درست و درمون رفت…”
کمی خودش را به جلو متمایل کرد تا صندلی نوسان بیشتری بیابد و دوباره به پشتی آن تکیه داد و آرام شروع به سوت زدن کرد. آهنگی قدیمی که خوب بلد بود آن را با سوت بنوازد.
هزار چم مه گرفته در فراز و فرود آهنگ، جلوی چشمانش جان گرفت. پدر کاست موسیقی سریالی که اخیرا دیده بودند را داخل ضبط ماشین گذاشت. معلوم نبود چطور توانسته آن را گیر بیاورد. حتما از آقا کریم چمن آرا رفیق ششدانگش گرفته بود. صاحب مغازه بتهوون. مامان زیور اسم سریال در دهانش نمیچرخید و به آن میگفت میشل استروگانف و همیشه پشت بندش گیتی با خندهای نمکین نام درست آن را یادآور میشد :”استروگانف نه و استروگف…” کاوه گویی از فراز ابرها بنز قدیمی سبز رنگ را در پیچ و خم جاده نگاه میکرد. گردنه را که پشت سر گذاشتند، مه غلیظ کنار رفت. ماشین بابا خسرو با آدمهایش؛ با مامان زیور و آن لچک کوچک که به زور بیخ گلویش گره خورده بود و دستان سفید و فربهاش که پرتقال پوست میگرفتند تا در دهان خسرو خان بگذارند و گیتی و کاوه کم سن و سال که هر کدام از پنجرهی عقب دستانشان مانند بالهایی از طرفین ماشین در پرواز بودند، همراه مه محو شدند…
ساعت دیواری آونگدار اتاق، فرارسیدن ساعت ده صبح را اعلام کرد. با شنیدن صدای ساعت کاوه با بی حوصلگی از جا برخاست و سمت آشپزخانه رفت. “این غذا خوردنم درد سریه هاااا. یه قرص میانداختی بالا واسه هر وعده غذا و تمام…”غرولند کنان درِ یخچال جنرال استیل قدیمی که گوشهی آشپزخانه هنهنکنان نفسهای آخرش را میکشید باز کرد. طبقات خالی یخچال ساکنان کم شمار از ریخت افتادهای داشت که به هیچ عنوان اشتها را برنمیانگیخت. بشقاب چینی سفید لبپری که املت نیمخورده در آن ماسیده بود و تخم مرغ و گوجههای در هم آمیختهاش تغییر رنگ داده بودند را از یخچال بیرون آورد. نگاهی به آن انداخت و نزدیک بینیاش گرفت. قابل خوردن به نظر نمیرسید. از جا نانی تکه نان بربری بیاتی برداشت و لقمهای برای خود گرفت. نان آغشته به املت خشکیده را در دهان گذاشت. طعم ماندگی آمیخته به بوهای داخل یخچال دهانش را پر کرد. با بیمیلی لقمه را جوید و به زور قورت داد. پشت بندش بطری آبی که روی میز بود را برداشت و سر کشید. روی شیشهی مات آن نوشتهی درشت زرد رنگی حک شده بود.
بطری یادگار شب چهارشنبه سوری سالها پیش بود. آن شب همراه کامران و آقا غلام دمی به خمره زده بودند و آخرش به بد مستی کامران ختم شده بود. آن روزها اینهمه از کامران بدش نمیآمد.
غرق در همین یادها از آشپزخانه بیرون آمد. “مامان یادته شب چهارشنبه سوری اون سال که کامران و گیتی عقد کرده بودن، با شوهرت و کامران نشستیم به مشروب خوردن. آخرش هم کامران بد مستی کرد…گیتی حیف شد مامان. نباید میدادینش به این مرتیکه هیز شارلاتان.
نمیدونم خواهر ما عاشق چی این مردک شد؟ یادته دایی علی بهش میگفت کامران آرسن لوپن…یکی نیست بگه خواهر من رفتی زن این مردک شدی به جهنم. دیگه چرا دو تا توله ازش پس انداختی؟”
در سکوت خانه کسی پاسخی برای پرسشهای کاوه نداشت و نگاه تهی مادر نرمنرمک گرمای ظهر را به خود میگرفت…
کاوه دوباره زیرپوش چرکمرد که بوی تند عرق میداد را از روی کاناپه برداشت و در حالی که سمت اتاق میرفت آن را پوشید. از روی پشتی تک صندلی داخل اتاق که لباسها رویش تلمبار شده بودند، شلوار جین زغالی و تیشرت مشکی را بیرون کشید و بدون توجه به چروکهای بیشمارشان بر تن کرد. به پای برهنهاش نگاهی انداخت. حوصلهی پیدا کردن جورابهایش را نداشت. قید پوشیدن آنها را زد. حین رفتن سمت در خانه، از روی میز چوبی کوچکی که حکم میز تلفن را داشت، گوشی موبایل را که تازگیها به زندگیاش اضافه شده و سخت نامانوس و اسباب دردسر بود از کنار تلفن قدیمی سبز رنگ برداشت. گوشی خاموش بود و معلوم نبود کی شارژش تمام شده. دوباره آن را سر جایش گذاشت. یاد غرولندهای گیتی افتاد :”تلفن خونه که قطعه لااقل گوشیت رو روشن بذار که آدم بتونه گیرت بیاره…”
کاوه در حالی که به قیافهاش در آینهی قدی روی کمد جالباسی نگاه میکرد زیر لب گفت :”غلط زیادی…تو بچسب به اون شوهر تحفهت که یه وقت از دستت نره…” و دستی به موهای سیاه و آشفتهاش کشید. هر تار موی پریشان، ساز خود را میزد. چه خوب که از ارث پدر محروم مانده بود وگرنه الان نمیبایست یک تار مو روی سرش باقی مانده باشد. سر بی موی خسرو خان از نادر چیزهایی بود که خوب در خاطرش مانده. گرچه به یمن عکسها هر وقت اراده میکرد چهرهی پدر را میدید اما به یاد آوردن آنچه خودش از وجود او لمس کرده، چیزی دیگر بود. بیست سالی از آخرین دیدارشان میگذشت. آن لحظه که پارچهی سپید کشیده بر چهرهی پدر را پس زدند، خیسی نشسته بر ابروها به چشمش آمد. شسته و پاکیزه و طاهر، آماده بود برای سفری دور و بیبازگشت…
ساعت شروع به نواختن کرد که کاوه گیوههای مشکیاش را ور کشید و از خانه خارج شد. در را که بست صدای دوازدهمین ضربهی آونگ پشتِ در جا ماند.
پیاده مسیر کارگاه قاب سازی رسول را در پیش گرفت. با آنکه راه زیادی تا آنجا نبود اما زیر شرارههای آفتاب نخستین روز تابستان که درست میانهی آسمان قدرت نمایی میکرد، مسیر گویی کش میآمد و رسیدن را دور و دورتر میکرد.
قاب سازیِ آدینه، دیوار به دیوار عتیقه فروشی غبار گرفته و قدیمی که به قدمت اشیاء داخلش بود، نبش بن بستی به همان نام قرار داشت. میراث به جا مانده از پدر برای رسول. کاوه از پشت شیشه به داخل مغازه نگاهی انداخت. رسول قابی را داخل لفاف کاغذی شبیه به کاغذِ روغنی میپیچید و زنی جوان در حالی که دست پسربچهاش را محکم گرفته بود تا سمت آینههای برش خوردهی گوشهی کارگاه نرود، منتظرتحویل گرفتن قاب سفارشی خود بود. سبیل مدل نعل اسبی و سر بدون موی رسول با سیگار همیشگی گیرانده گوشهی لبهایش عجیب شبیه عکسی بود که درست پشت سر رسول روی دیوار میان قابی طلایی رنگ قرار داشت. کاوه به روزگاری فکر کرد که هنوز فکل های پر پشتشان شبیه به هم بود. سالهای سرخوشی و بیخبری دبیرستان. در گذر سالها چیزهای بسیاری را از دست داده بودند و رسول در کنار همهی آنها موها را هم به باد فنا داده بود. تنها یک چیز دست نخورده از آن روزگار باقی بود. بی هیچ کم و کسر؛ رفاقت میان آن دو.از انگشت شمار دوستیهایی بود که هنوز میتوانستند به کیفیت گذشته از همجواری هم لذت ببرند.
همزمان با خروج زن در حالی که پسرکش را کشان کشان از مغازه بیرون میبرد، کاوه وارد مغازه شد.
“بَه داش کاوه از این ورا…”
“دلم چایی خواست گفتم وسط این گرمای کوفتی فقط توی بساط تو چایی پیدا میشه با اون کتری عتیقهت…”
رسول در شیشهای مغازه که کاوه وقت داخل شدن باز گذاشته بود را بست تا اندک خنکایی که باد کم رمق پنکهی پایه بلند به جان مغازه مینواخت از در خارج نشود. سپس سیگار را از گوشهی لب برداشت و با اشارهی دست و سر تعارفی به کاوه کرد. کاوه سیگار به انتها رسیده را با انگشت شست و اشاره گرفت و پک عمیقی به آن زد و ته سیگار را داخل زیر سیگاری برنجی روی میز رها کرد. عادت به چاق سلامتیهای معمول نداشتند. مستقیم میرفتند سراغ حرفی که باید میزدند. انگار گفتگویشان ادامهی صحبتهای دیدار قبل باشد. رسول دو لیوان چای پررنگ را روی میز گذاشت. لیوانها در طول گفتوگویشان پر و خالی میشد و هر بار چای داخل آنها یک پرده کمرنگتر.
میان حرفها قاب سبز رنگ تکیه زده به میز نگاه کاوه را دزدید. تصویر داخل قاب، نقش دخترکی بود بر فراز صخرهای خزه پوش. دختر روی شکم خوابیده و در حالی که آرنجها را حائل تنه کرده بود به دوردست ها مینگریست…
“نقاشی نسیمه آره؟…هنوزم اون نقاشی میکشه و تو قابشون میکنی؟”
رسول ظرف پلاستیکی در داری را از کشوی میز بیرون آورد و با فشار انگشتان در ظرف را باز کرد و با لبخندی محو نگاهی به نقاشی انداخت و جواب داد :”هنووووز…”
کاوه قطعه شکلاتی را از داخل ظرف برداشت و با لبخند سوال همیشگی که میدانست به مذاق رسول خوش میآید را پرسید :”هنوزم موهاش نارنجیه؟”
رسول چهرهی ککومکی نسیم را مجسم کرد. با تجسم گونههای استخوانی و فک زاویه دارش در کنار آن موهای کوتاه نارنجی رنگ، لبخندی بزرگ روی لبهایش پهن شد. خواست بگوید آره هنوز اما به جایش سیگار تازهای از جیب بغل پیراهن در آورد و فندک را زیر آن گرفت…
“نسیم داره میره… کاراشو ردیف کرده بره از این خراب شده…”
کاوه شکلات را در دهان گذاشت. شکلاتها هنر محبوبه خانم مادر رسول بودند که پوست پرتقال را به ترفندی آغشته به شکلات تلخ میکرد و در تمام طول سال و در همهی فصلها همراه چایهای رسول بود. با فشار دندانها بر تکه شکلات مزهی پوست پرتقال مربایی محبوس در آن آزاد شد. درهمآمیختگی طعمها برایش مطبوع بود. تلخ و شیرین آمیخته به هم با چیرگی مزهی تلخی. درست مانند زندگی…
شکلات را مزه مزه کرد. میدانست رسول اهل رفتن نیست و میدانست داستان نسیم برایش جدی است. جرعهای از چای را نوشید و با نگاهی یخزده دوباره به تابلو نگاه کرد و گفت :”همه میرن. هیچکی نمیمونه رسول. هیچکی…”
رسول قوری را از روی کتری برقی که روی میز کم ارتفاع کوچک پشت سرش کنج دیوار قرار داشت، برداشت و دوباره لیوانهای خالی را از چای پر کرد. قوری را کنار لیوانها روی میز گذاشت و سر چرخاند و به بیرون مغازه نگاهی انداخت و گفت :”شاید منم رفتم…مغازه رو میفروشم …” جملهی ناتمام در فضا معلق و سرگردان ماند در انتظار پایان بندی که احتمالا باب دل رسول نبود. کاوه در حالی که از جا برمیخاست چایش را سر کشید. دهانش را باز کرد که بگوید تو آدم رفتن نیستی اما به جایش گفت :”یادته شیمی کرمان قبول شده بودی؟” هر دو خوب به خاطر داشتند که رسول به یک ترم نرسیده دانشگاه را رها کرده بود حتی به قیمت سرباز شدن. بهانهاش این بود که شیمی را دوست ندارد اما خودش و همه خوب میدانستند مشکل ریشه در جایی دیگر داشت. رسول زمینگیرِ خانه بود و به طرزی بیمارگونه فاصله گرفتن از این محدودهی امن مضطربش میکرد….
درِ با یک چرخش کلید باز شد. خانه مانند سایههای ظهر تابستان خاموش و آرام بود. کاوه کفشها را درآورد و به چهرهی گداخته و دانههای عرق نشسته بر آن در آینه نگاه کرد. سپس پای کشان و هلاک از گرمای ریخته به جانش همانطور که سمت حمام میرفت یک به یک لباسها را از تن در آورد. با آنکه میدانست آب گرمی در کار نیست، بر حسب عادت شیر آب گرم را باز کرد. ساعت شروع به نواختن کرد. صدای آن از میان در نیمه گشودهی حمام با همهمهی قطرات آب درهمآمیخت. کاوه ضربه ها را زیر لب شمرد :یک…دو…سه…” و آرام بدن خستهاش را به بارش نامنظم قطرات آب سپرد. سر دوشی جرم گرفته هم نقش خود را برای کامل کردن پازل بدریخت زندگیاش، خوب ایفا میکرد.
قطرات سرد آب بدن گر گرفتهاش را در میان گرفتند و خنکایی نه چندان سبک احاطهاش کرد. رفته رفته احساس سرما فزونی گرفت و تحمل آن برایش دشوار شد. لذت لحظهی نخست جای خود را داد به ناخوشنودی. هر چه از حد بگذرد همین قاعده را دارد. سرمای نشسته در جانش او را واداشت تا سر و ته کار را هم بیاورد و جَلدی از حمام بزند بیرون.
حولهی استخری سبز رنگ نیمدار را دور خود پیچید و به اتاق رفت و با بدن خیس و حوله پیچ روی تخت دراز کشید. رخوت پس از حمام و سکوت گرم بعد از ظهر تابستان که اتاق را پر کرده بود، نشئهاش کرد. دلش همآغوشی میخواست. یاد شهرزاد افتاد. یاد نینی چشمهایش وقتی از فاصلهی نزدیک به چشمان کاوه مینگریست و او را مانند گردابی در خود فرومیکشید. یاد نفسهای تند و پیشانی عرق کردهاش…تنها زنی که با او عشق را تجربه کرده بود. سوار بر دلیجان خیال شد در کنار محبوبهاش. به جزئیاتی که از او به یاد داشت فکر کرد و آرام به خود مشغول شد…
سرمای نشسته بر جانش او را خواب پراند. معلوم نبود خواب کی بر او چیره شده. با بدن برهنه و حولهای که حالا دیگر به کناری رفته، روی تخت خوابش برده بود. پتوی مسافرتی چهارخانه را روی خود کشید و دوباره چشمانش را بست. به اعلام ساعت دیواری شش ساعت از ظهر میگذشت. باید از جا برمیخاست. با آنکه چرایی برای این باید نیافت اما سرانجام برخاست. داخل کشوی دراور مجاور تخت، میان انبوه لباسهای تمیز و کثیف در هم گوریده، به جستجو پرداخت و بالاخره چیزی برای پوشیدن پیدا کرد. سر و صدای برخاسته از معده و احساس ضعف، اعلام هشدار جدی بود برای خوردن غذا. لخلخکنان به آشپزخانه رفت. داخل فر اجاق گاز که مدتها بود حکم کمد را پیدا کرده، نگاهی انداخت و کنسرو تن ماهی را بیرون آورد. حوصلهی جوشاندن آن را نداشت. بیدرنگ در قوطی را باز کرد. از داخل کابینت بشقاب گود آبی رنگی را برداشت و محتویات کنسرو را داخل آن خالی کرد. تکهای درشت از قطعات ماهی به هم چسبیده را در دهان گذاشت و سراغ جا نانی رفت. یادش آمد نان بیاتتر از آن است که قابل خوردن باشد. از خیر نان گذشت و با چنگال افتاد به جان ماهی. در حال جویدن با صدای بلند گفت :” مامان امروز رفته بودم پیش رسول. بدبخت داغون بود. دوست دخترش داره میره. پنج سال با هم بودن… دختره خوشگله…مثل شهرزاد. عکس شهرزادو که نشونت داده بودم. قشنگ بود… خیلی دوسش داشتم. اونم دوستم داشت ولی من اهل عروسی مروسی نبودم… اونم آخرش رفت زن یه الاغ شد. با همون الاغ هم زد و رفت کانادا…آدما چقدر زود همه چی یادشون میره…مثل خود تو دیگه…بعدِ بابا زرتی رفتی زن غلام شدی. مرتیکه کل هیکلش به یه تار گندیدهی موی بابا هم نمیارزید. شوهر ننهی پاپتی…”
روز بلند تابستان میرفت تا دامان خود را در سمت دیگری از این کرهی خاکی بگستراند. پرتوهای خورشیدِ غروب آرام آرام از روی دیوارها پایین میخزیدند و نگاه گنگ مادر رنگ غروب بود…
کاوه انگشت را ته بشقاب کشید و آخرین تکههای باقیماندهی ماهی را از روی آن پاک کرد و لیسید. دست چرب را سرسری زیر شیر آب گرفت. در حالی که دست خیس و نیمه چربش را با شلوار پاک میکرد از آشپزخانه خارج شد…
شبِ دیرهنگام تابستان، خانه را در تاریکی غلیظی فرو برد. کاوه در تاریکی نشسته بر صندلی راکِ داخل هال به بازی نور چراغ چشمک زنِ سر سه راه نزدیک به خانه، که از پنجرهی اتاق پیدا بود، مینگریست. نقطهی نورانی سیگاری که در دست داشت در تاریکی مانند حشرهی شبتابی در حرکت بود. صدای زنگِ در، سکوت سیاه و موهم خانه را در هم شکست. کاوه سمت آیفون سر چرخاند و پس از مکثی طولانی سمت آن رفت. گوشی در بازکن را برداشت و بیآنکه چیزی بگوید با شنیدن صدای گیتی دکمهی آن را فشرد…
گیتی در فلزی سبز رنگ را پشت سر بست و قدم در راه پلهی تنگ و کم نور گذاشت. از سر عادت حین بالا رفتن از پلهها آنها را شمرد. سی پله را پشت سر گذاشت تا رسیدن به در خانهی کاوه. نیمی قبل پاگرد و ما بقی بعد آن. در نیمه گشودهی خانه را با دست به داخل هل داد. از کاوه خبری نبود و خانهی تاریک انتظار آمدن کسی را نمیکشید. گیتی آهسته صدا زد :”داداش…”
کاوه چراغ آشپزخانه را روشن کرد و سمت در آمد. “چطوری گیتی خانم؟ از این ورا؟”
گیتی با روشن شدن چراغ و شنیدن صدای کاوه، لبخندی کمرمق بر لبهای بیرنگش نشست و آرام داخل خانه شد.
“سلام. خوبی تو؟ نصفه عمر شدم. نه تلفنُ جواب میدی نه گوشیت روشنه…نمیگی آدم نگران میشه”
کاوه لبخند کجی زد و گفت :”نترس دختر جان بادمجون بم آفت نداره. بیاااا بیا خواهر من که امشب جون میده واسه شبنشینی…” و رفت سمت آشپزخانه.
گیتی قابلمه غذای بقچه پیچی که با خودش آورده بود را دست به دست کرد و دنبال کاوه به راه افتاد. قابلمه را روی میز آشپزخانه گذاشت و در حالیکه گرهی آن را باز میکرد گفت :”عدس پلو برات آوردم…کاوه به خودت میرسی؟ هیچی میخوری اصلا؟ دایی علی میگفت دو سه روزه چاپخونه هم نرفتی…داری چی کار میکنی با خودت؟”کاوه پشت میز نشست. “خستهم. حوصله کار کردن ندارم. ولش حالا. فعلا یه چایی دم کن بخوریم آبجی بزرگه تا بعد ببینیم چی میشه…”
گیتی پارچه را تا کرد و دیگ را گذاشت روی بزرگترین شعلهی گاز و زیر آن را روشن کرد. کاوه با بیحوصلگی گفت :”گیتی اونو گرم نکن، نمیخورم…فقط چایی…” گیتی بی هیچ حرفی کتری را زیر شیر آب گرفت و آن را جای قابلمهی برنج روی گاز گذاشت. تفالههای چای داخل قوری را که معلوم نبود از کی در آن مانده، خالی کرد و مشغول شستن آن شد. قوری شسته را وارونه نگاه داشت تا آب داخل آن خالی شود. از داخل کابینت قوطی فلزی قرمز رنگی بیرون آورد. از شیشهی بیضی شکل روی قوطی برگهای خشک چایِ داخل آن پیدا بود. گیتی در قوطی را باز کرد و در حالی که با نوک انگشتان برگهای درشت و در همپیچیدهی چای را داخل قوری میریخت گفت :”دیشب رفته بودم پیش آقا غلام. گفتم چهلم مامان نزدیکه باهاش یه صلاح و مشورتی کرده باشم. آقا غلام گفت نمیخوام مراسم بگیرم. هزینهاش رو میدم خیریه…”
کاوه بی آنکه به خواهر نگاه کند با کلافگی دست را میان موهای ژولیدهاش فرو برد و با حرکتی تند آنها را پریشانتر کرد. “غلط کرد مرتیکه مافنگی…خیریهش کجا بود؟ این مردک خیریه میشناسه؟ اصلا بیخود رفتی پیشش. وقتی مامان بود چه تاجی به سرش زد که حالا بخواد بزنه…” و بعد با صدایی بلندتر طوری که بخواهد صدایش بیرون آشپزخانه هم شنیده شود ادامه داد :”دیدی مادر من…دیدی زیور خانم اینم از آقا غلامت. اینهمه سال خون ما رو تو شیشه کردی با این شوهر کردنت…هم تن ما رو لرزوندی هم تن بابای خدا بیامرز رو توی گور…حالا بیا تحویل بگیر…” گیتی حیران به برادر نگاهی انداخت و شعلهی زیر کتری را پایین آورد و آرام پشت میز نشست. ساعت دیواری دوازده بار نواخت. کاوه از جا بلند شد. از آشپزخانه بیرون رفت و در تاریکی خانه گم شد. گیتی به سیاهی خارج آشپزخانه خیره ماند. گویی کسی از دل آن به او مینگریست…

بدون دیدگاه