هنگامه آریانی – پنجره را باز می‌کنم


“پنجره را باز می‌کنم”


مُردی. دو روز پیش مُردی. دیروز جسم بی‌جانت را میان خانه پیدا کردند و به گمانم امروز حفره‌ی گور تو را بلعید. خاک کدام گورستان نمی‌دانم. بهشت زهرا یا قبرستان روستای خودتان؛ همان‌جا که می‌گفتی درخت پیری دارد و یک امامزاده که فقط حاجت مسافران رهگذر را می‌دهد. مرضیه حتما می‌داند. باید از او بپرسم. مُردی و زندگی حتی ثانیه‌ای توقف نکرده و من مانند هر روز کنار پنجره نشسته‌ام و به بازی هستی در کوچه نگاه می‌کنم. حتی چای عصرانه عباس را هم جلویش گذاشته‌ام. چهار زانو روی زمین نشسته و حبه‌‌ی قند را داخل نعلبکی لبریز از چای می‌زند و میان لبها می‌گذارد و با هورتی که می‌کشد قند خیس خورده، قطرات گسِ چای را شیرین می‌کند و همراه جرعه فرو داده، وارد دهانش می‌شود. بقایای قند زیر دندانهایش خرد می‌شوند و آمیخته با جرعه‌ی بعدی میروند به خندق بلا.
خبر ندارد که من عزادارم. نمی‌داند که تو مرده‌ای. شاید هم می‌داند. چند باری به مغازه‌ات سر زده بود برای خرید سفارشهای هستی ولی مگر مرگ یک ناشناس چقدر می‌تواند برایش اهمیت داشته باشد.
از دیروز پیراهن مشکی‌ام را همان که گلهای ریز قرمز دارد، پوشیده‌ام. همان که دور مچش تور چین خورده دوخته شده. نمی‌دانم یادت هست یا نه؟ یکبار با همین پیراهن مرا دیدی. همان بار که قرار بود کتاب شعری قدیمی را برایم بیاوری. من چقدر گشته بودم تا شالی پیدا کنم که رنگش به پیراهنم بخورد. آخرش شالی قرمز خریدم. رنگ سُرخ آن در همنشینی با مشکی موهایم، ترکیب پیراهنم را کامل می‌کرد. تو گفته بودی :” موهایت رنگ تاریک‌ترین اوقات شب‌اند. اینهمه صاف و اینهمه سیاه! فقط ستاره کم داره…”
آن روز جای کتاب شعر، قصه‌ی گل‌های قالی را به من دادی و گفتی :”برای دخترت. کتاب خوبیه. براش کتاب زیاد بخون، کتابای خوب و …” روی کتاب عکس یک قایق بود میان قالیِ آبی رنگی شناور. کتاب را یک بار برای هستی خواندم و هزار بار با خودم…
عباس پیراهن مشکی‌ام را ندید. حتی نفهمید که موهایم را کوتاه کرده‌ام. داخل حمام چیدمشان. همان‌طور گیس کرده. قیچی کند بود و حریف موهایم نمی‌شد. هر چه زور داشتم در دستهایم جمع کردم و بریدم و بریدم. می‌خواستم انتقام مرگت را بگیرم. از که می‌توانستم انتقام بگیرم؟ دستم به که می‌رسید جز خودم؟ من باید تقاص پس می‌دادم. تاوان دوست داشتن مردی که در نکاحش نبودم را تنها می‌شد اینگونه پس داد. اصلا من باعث مرگ تو شدم. شاید اگر دوستت نداشتم الان زنده بودی. دنیا تو را ربود تا همه چیز سر جایش قرار بگیرد و زن عباسِ ملک بازگردد کنج خانه‌اش و پنجره‌ها را ببندد و پرده‌ها را بکشد…
هستی میان بازی، روی آسفالت کوچه زمین می‌خورد. بی‌هوا از جا می‌پرم. زمین خوردن دخترک اتفاق تازه‌ای نیست. شش ماهه دنیا آمد و خیلی نگذشت که فهمیدم نیمی از بدن انگار ساز خود را می‌زند و از مغز فرمان نمی‌برد..
سراسیمه شال مشکی را بر سر می‌کشم و خود را به کوچه می‌رسانم. تا رسیدنِ من، دخترک دوباره گرم بازی می‌شود. جلو نمی‌روم. نمی‌دانم چرا ناگهان گریه‌ام می‌گیرد. همان جا جلوی در روی پله می‌نشینم و شال مشکی را بر صورت می‌کشم. دلم می‌خواهد زار بزنم اما اشکهایم بی‌صدا رها می‌شوند. دلم هوای عزیزآقا را کرده. تا سرم را‌ میان سینه‌هایش پنهان کنم و با صدای بلند بگریم. های‌هایِ گریه‌ام همه جا را بردارد و او بی آنکه بپرسد چه مرگت شده تنها موهایم را نوازش کند و بگوید :”حق داری دخترکم، حق داری…” مانند تمام ساعات و ثانیه‌هایی که این گونه در کنارش سپری شد. پاسخ همیشگی‌اش به دلتنگی هایم پیوسته همین بود. یادت هست برایت گفته بودم میان دست‌های همیشه پیرش که به طرز عجیبی همواره پاکیزه بودند بزرگ شدم. بی‌مادری طعم عجیبی داشت که در دامان عزیزآقا از غلظتش کم می‌شد. از من پرسیدی :”اسم واقعی عزیزآقات چی بود؟” و وقتی شنیدی مریم، چشمانت نمناک شد و بعدها به من گفتی که نام مادرت مریم بوده و ما هر دو در دامان مقدس دو مریم بالیده بودیم.
اشکهایم را پاک می‌کنم. دست سر زانو می‌‌گذارم و بلند می‌شوم مانند تمام زندگی‌ام. مگر چاره‌ی دیگری هم دارم؟ مگر چاره‌ی دیگری اصلا وجود دارد؟ با قدم‌های شمرده از در فاصله می‌گیرم. آرام و شبح‌وار مثل خوابگردی در کوچه گام برمی‌دارم. هستی تا مرا می‌بیند با شوق سمتم می‌آید. دستی به سر و گوشش می‌کشم. لحظه‌ای بعد میان هیاهوی بازی گم می‌شود. مسخ شده‌ای را می‌مانم که اراده‌ای از خود ندارد. گامهایم مرا با خود می‌برند. لازم نیست چندان از خانه فاصله بگیرم. کوچه پس کوچه ها، مسیر را کوتاه می‌کنند و مرا می‌رسانند دم مغازه‌ات. کرکره‌ی پایین کشیده‌ با پارچه‌ی مشکی که بر روی آن آویخته‌اند، داغی است که بر چشمانم می‌کشند و پشت پلکهای از داغ به‌هم چسبیده‌، هزار منظر از تو صف بسته‌. پارچه‌ی مشکی از سر‌در مغازه کشیده می‌شود بر تارک آسمان.در پیاده روی مقابل مغازه‌ات مثل همیشه بساط حمیدرضا پهن است. کنارش به درختی تکیه می‌‌زنم. حمیدرضا مشغول جدا کردن گلهای پلاسیده از میان گلهای سر‌حال است. تو مشتری گل‌های نرگسش بودی به هوای نرگست و من به هر چه گل در این عالم بود حسودی‌ام می‌شد.
فصل نرگس بود. آمده بودم از مرضیه لایی بخرم برای پاچه‌ی شلوار عباس که دَم پایش باز شده بود و روی زمین کشیده می‌شد. مقابل ویترین مغازه‌ات مکثی کردم به بهانه دیدن کاغذهایی که پشت شیشه چسبانده بودی. از لای کاغذها نگاهی داخل مغازه انداختم و تو دیدی نگاه حیران و جستجوگر مرا. هفته‌ی قبلش تازه کرکره را داده بودی بالا و مغازه‌ی متروکه‌ی حسن آقا که سالها محل کسب نبود با کلی کتاب و کاغذ و نوشت‌افزار رونمایی شد. روز اولی که آمدی من در حال و هوای خودم، دست در دست دخترک پیاده رو را گز می‌کردیم. هستی هوس پیراشکی شکلاتی کرده بود و می‌رفتیم از مغازه‌ی نان فانتزی که سه دهنه با مغازه‌ی تو فاصله داشت، هم برای شام شب نان بخریم و هم برای دخترک پیراشکی. آن روز خنزرفروشی مرضیه بسته بود. از عابر بانک سر نبش پول گرفتم. تا برسیم جلوی مغازه‌ی مرضیه مشغول جا دادن اسکناسها و کارت داخل کیف کوچکم بودم و تا سر بلند کردم، ویترین روشن مغازه‌ات رو‌به‌رویم بود. مشغول برق انداختن درِ شیشه‌ای بودی و با روزنامه‌ی مچاله شده‌ افتاده بودی به جانش. همان لحظه آستین خالی سمت راست پیراهنت به چشمم آمد و موهای پر‌پشتت که رنگ سپید آن بر مشکی‌اش چیرگی مختصری داشت. در راه بازگشت حواسم پی دست و روی شکلاتی هستی بود که صدایت را شنیدم. داشتی پول کف دست حمید رضا می‌گذاشتی که گفتی :”بوی نرگس دیوونه‌‌م می‌کنه…”
حمیدرضا گلها را دسته می‌کند. مست از بوی نرگس‌ها به کرکره‌ی بسته نگاه می‌کنم. روی اعلامیه نگاه خیره‌ات از من می‌گذرد و به جایی پشت سرم می‌رسد. نگاهت همیشه همین‌طور بود، از من می‌گذشت. چشمان من محل قرارت نبود.
تو نگاهت را در چشمان نرگس جا گذاشته بودی. آن روزها آرزو می‌کردم کاش من هم همنام گلی بودم. مریم، نرگس، نسترن…گلها بیشتر در یاد می‌مانند. لیلا در حافظه‌ی کسی چیزی را تداعی نمی‌کند.
نام کوچکم را که به تو گفتم، پرسیده بودی :”می‌دونی معنی اسمت چیه؟” آمدم با لکنت چند کلمه‌ای را چفت هم کنم و چیزی بگویم اما تو انگار که منتظر پاسخی نباشی، عینک قاب مشکی‌ات را از چشم برداشتی و آه کوتاهی کشیدی. به چشمانم نگاه کردی. چیزی از نگاهت بر صورتم ریخت که بوی شرجی شمال را می‌داد، بوی تمام نوازش‌هایی که می‌شد پدر بر موهایم بنشاند و عطر آغوش دریغ شده‌ی مادر را… و گفتی :”یعنی دلِ تاریکی شب…” کلمه‌ها که از دهانت بیرون آمدند، مادرم زنده شد. کودک شدم و کنار حوض خانه‌ی پدری مشغول تماشای ماه در آب. دل تاریکی شب…نامم انتخاب مادر بود. یعنی وقتی نامم را لیلا گذاشت می‌دانست به چه معناست؟
حمیدرضا روی گلها آب می‌پاشد. نمی‌دانم چقدر اینجا نشسته‌ام. پیش‌تر‌ها اگر غیبتم در خانه طولانی می‌شد، هراس به جانم می‌افتاد؛ هراس دستان هرزه‌ی عباس و دهانش که همیشه بسته ماندنش بهتر است. اما حالا دیگر چیزی مرا نمی‌ترساند. درونم سنگ سرد بزرگی گذاشته‌اند مانند همان که بر خاک مزار تو سنگینی می‌کند. بلند می‌شوم. حتما بازی هستی تا حالا تمام شده و به خانه برگشته. باید ببرمش حمام و دست و بالش را بشویم.
تو دست چپ هستی را بوسیده بودی. همان‌روز که داستان تولد زودهنگامش را برایت تعریف کردم. بعد آستین خالی پیراهنت را با حرکت بدن به پیچ و تاب در‌آوردی و گفتی :”حالا خوبه دست تو تنبله مال من که اصلا ول کرد رفت!” هستی با حیرت پرسید :”واقعا رفت؟!” تو جلوی پاهایش زانو زدی و به چشمان خاکستری‌اش خیره شدی و گفتی :”همین‌طوری که نرفت…” نگذاشتم حرفت را تمام کنی. نمی‌خواستم آن تصادف یادت بیاید. دوست نداشتم از آن حادثه حرف بزنی. دست هستی را گرفتم و گفتم :”ما دیگه باید بریم…” و رفتیم. چه ساده‌لوحانه بود این فرار در حالی که تو با آن تصادف کذایی هر نفس زندگی می‌کردی. لعنت به جاده‌ها، لعنت به پنجره‌های بسته، لعنت به هر چه که باعث رفتن آدمها می‌شود، نفرین به آن لحظه‌ای که دیگر هیچ کارش نمی‌شود کرد… □
یک هفته از رفتنت می‌گذرد. خاک چه بر سر دستها و صورتت آورده. این فکرها وقتی مادربزرگ در خاک آرام گرفت هم روحم را می‌جویدند و حالا ناگوارتر از آن روزها. از مورچه ها بیزارم. هر بار توده‌ای از آنها را جایی می‌بینم لگد کوبشان می‌کنم. اگر بودی می‌خندیدی و می‌گفتی :” آراااام دختر جان…” و من با شرم می‌‌خندیدم و نمی‌دانستم از اینکه دختر جان خطابم می‌کنی خوشحال باشم یا اندوهگین. از مورچه‌ها می‌گفتم. این را تا به حال برای هیچ کس تعریف نکرده‌ام حتی برای تو.سحرگاه روزی که صدای خِر‌خِر برخاسته از حنجره‌ی عزیز آقا من را کشاند بالای سرش، سرمای عجیب بدنی که هنوز جان داشت مرا میخکوب کرد و مورچه‌هایی که دور چشم راستش جمع شده بودند. هیچ کس این حرفهای مرا باور نمی‌کند ولی من با چشمان خودم دیدم که مورچه ها داشتند زنده زنده او را می‌جویدند. هراسان صورتش را پاک کردم. پیرزن شب قبل انسولین زده و شام درستی نخورده بود. اورژانس که آمد مادربزرگ دوباره به زندگی بازگشت اما تنها یک هفته ماندن را تاب آورد و این بار برای همیشه رفت. من شب‌ها به رگهای برجسته پشت دستهایش فکر می‌کردم، به بدن نحیفش که پیشتر سرطان سراغش رفته و سینه‌های فربه‌اش را ربوده بود و به این سوال که مورچه‌ها از کجا آغاز می‌کنند و صدایی مشمئز کننده در گوشم زمزمه می‌کرد :”از حفره‌ی چشم‌ها…”
امروز هستی وقت فیزیوتراپی دارد. برایت گفته بودم که هفته‌ای یک‌بار دخترکم را می‌برم برای توانبخشی دست و پای کم‌فرمانش و هستی چقدر مشتاق است به این جلسات هفتگی و خانم مرادی چقدر خوب بلد است با بچه‌ها تا کند و تو گفته بودی :”قلق آدما که دستت بیاد قلبشونو فتح کردی…” و من تصویر تو را در حالی که پرچمی سفید را نوک قله‌ای برفی و یخ‌زده می‌نشاندی مجسم کرده بودم…
موهای هستی که بی‌حرکت ایستاده را می‌بافم. میان بافتن به گلهای بابونه‌ی روی پیراهنش که در زمینه‌ی آبی رنگ گویی روی آب شناورند خیره می‌شوم. یادم می‌آید داخل کاسه‌‌‌‌ای آب روی میزت چند گل وحشی روی آب نشانده بودی و من لبخند زده بودم. جهانِ تو زیبا بود یا جهان با تو زیباتر…؟ پایین گیس‌های هستی را با کشی به رنگ پیراهنش می‌بندم. موهای بافته شده را می‌اندازد روی شانه‌هایش. کیفش را بر‌می‌دارد. با دست چپ به سختی آن را نگه میدارد و با دست دیگر عروسک پارچه‌ای را می‌چپاند داخلش. انگشان نا‌بلد درِ کیف را با چند بار آزمون و خطا سرانجام می‌بندند. موقع پوشیدن کفشها هم نگاهم روی دست و پای چپ می‌ماند. انگار جای چیزی آنجا خالی باشد. مثل جای خالی دست راست تو در آستین پیراهنت، مثل جای خالی نرگس و دخترت در هر نفس که می‌کشیدی، مثل حفره‌ای سرد در قلب من که می‌شد با تو پر شود…
تا سر سه راه پیاده می‌رویم. تاکسی‌‌های خطی که تا سر پل می‌روند ردیف به صف شده‌اند. سوار اولین تاکسی می‌شویم. صندلی عقب را همیشه سه نفر حساب می‌کنم تا هستی راحت باشد. منتظر مسافرِ صندلی جلو می‌نشینیم تا ماشین راه بیافتد. هستی می‌پرسد :”مامان امروز چند شنبه است؟” نمی‌دانم برای چه این را پرسیده.
می‌آیم بگویم :” خوب فکر کنی یادت میاد که چه روزهایی فیزیوتراپی داری…” که ناگهان انعکاس هزار باره کلمه‌ی سه‌شنبه در سرم می‌پیچد. آخرین روز بودنت. کاش زمان در سه‌شنبه‌ی هفته‌ی قبل متوقف شده بود! روزی برایم از آفرینش جهان در شش روز گفته بودی و من با خودم فکر می‌کنم که سه‌شنبه روز چندم آفرینش بوده؟ هستی دکمه بالابر پنجره را می‌فشارد و پنجره با صدای جیر جیر بالا می‌رود. ناخودآگاه دست می‌برم و اندکی لای پنجره را دوباره باز می‌کنم. نفرین به تمام پنجره‌های بسته…

خاک هیچگاه سرد نبوده هیچگاه. خاک نشسته بر دستها و چهره‌ی مادربزرگ بعد از این همه سال نتوانست از گرمای یادش بکاهد، چه برسد به تربتی که تو را تنها چهل روز است در بر‌گرفته…
دیشب تولدم بود و هدیه‌اش دعوایی بود که میان من و عباس بالا گرفت. چیزی را بهانه کرد و آنقدر ادامه داد که کار بالا گرفت. آخرش هم نشست وسط هال و در‌حالی‌که با چهره‌ی بر‌افروخته جرعه جرعه از بطری بزرگ آب معدنی آب می‌خورد، زیر لب زمزمه کرد :”این وضع زندگی نیست که…” از حالت خمیده شانه‌هایش و لرزش پره‌های بینی‌اش نگاهم را برداشتم و به تابلوفرش “و ان یکاد..” پشت سرش که بر دیوار بود چشم دوختم. هیچ ظرافت و زیبایی در بافتش به چشم نمی‌خورد درست مثل رفتار مرد خشمگینی که پیش پایش نشسته بود. تاریک و روشن‌اش هر دو بد ریخت و ناموزون. دیشب برای اولین بار با خونسردی جواب حرفهایش را دادم. برای نخستین بار سعی نکردم چیزی را ثابت کنم. یک مشت کلمه ریختم وسط که حکم جواب سر بالا را داشت آن‌هم با لبخند. وقتی کسی برایت از اهمیت ساقط شود همین اتفاق می‌افتد. دیگر حتی از دستش ناراحت هم نمی‌‌شوی. بی‌حس و کرخت مثل دست و پای خواب‌رفته. باورت می‌شود بعد از دعوا با من خوابید. حتی در مقابل این کار هم مقاومتی نکردم. تنها وقتی از کنارم بلند شد و رفت دستشویی، پتو را روی سرم کشیدم و صورتم را توی بالشت فرو بردم. صدای غریبی که از ته گلویم بیرون می‌آمد شبیه به گریه نبود؛ صدای خشداری بود آمیخته به رنج و خشم. نفهمیدم کی خوابم برد. هر وقت میان اشک‌هایم به خواب می‌روم، عزیزآقا سراغم می‌آید. خانه باغ شهمیرزاد بودیم. برایم پرتقال پَر کرده بود. یک پر در دهان من گذاشت و یکی هم در دهان خودش. همین. خوابم به همین کوتاهی بود. چشم که باز کردم اتاق پر بود از بوی باران.چشمانم را دوباره بستم و زمزمه‌ی باران لای‌لای خواب شد در گوشم و تو چتر مشکی زهوار‌در‌رفته را بالای سرم گرفتی. من با شرم اصرار کردم که به چتر نیازی نیست و تو بی توجه به حرفم، چتر را میان دستانم جا گذاشتی و رفتی. هیچگاه چتر را به تو پس ندادم. گذاشتمش بالای کمد چوبیِ تنها اتاق خانه. حالا هر بار که باران می‌گیرد، دست تو بالای کمد چوبی اتاقِ من جان می‌گیرد و چتر را بالای سرم نگاه می‌دارد تا خیس نشوم.

دیشب برای اولین بار خوابت را دیدم. داشتی به گلدان شمعدانی کنار پنجره‌ی خانه‌ات آب میدادی. من از کوچه نگاهت می‌کردم. خوشحال و سرحال بودی. برایم دستی تکان دادی و داخل خانه رفتی. در خواب می‌دانستم که نرگس داخل خانه است و من پای پنجره‌ات به سایه‌های خوشبختتان بر پرده‌ی چهارخانه‌ی قرمز و سفید نگاه می‌کردم. از خواب که پریدم، نور ماه اتاق را روشن کرده بود…
حساب روزها دستم است؛ درست یک فصل از رفتنت گذشته. یک ماه مانده به بهار رفتی و امروز آخرین روز اردیبهشت است. تو بهار امسال را ندیدی. می‌دانم بهار فصل محبوبت نبود. نیمه‌ی خرداد آن سال سیاه که نرگس و دخترت در خم گردنه‌ی حیران دست در دستِ راست تو راه دنیا را گم کردند و در غبار آن جاده‌ی زیبا گم شدند، تمام زیبایی این فصل را یکجا با خود بردند و تو ماندی عاشق خزانهای پی‌در‌پی و واله‌ی سرمایی که جان را بسوزاند و برفی سهمگین که جاده‌ها را بند بیاورد تا هیچ ماشینی روانه‌ی راهی نشود. وقتی گفتم من هم باز مانده‌ی جاده‌ای هستم که پدر و مادرم را ربوده، باور نمی‌کردی. جزئیات تصادف را هزار بار از مادربزرگ پرسیده بودم؛ موقع سبقت از کامیون جلویی نیمه‌ی چپ ماشین بر‌خورد می‌کند به وانتی که از لاین مقابل می‌آمده. مامان درست پشت سر بابا روی صندلی عقب ماشین نشسته بود و منِ سه ماهه سمت راست، کنار دستش خوابیده بودم. هر دو در دم جان‌سپردند و من حتی خراشی بر‌نداشتم. همه‌ی اینها را مو‌به‌مو برایت تعریف کردم و تو از آن روز مه گرفته‌ی گردنه‌ی حیران گفتی…
دیروز به مرضیه سرزدم. پرسیدم :”کسی نیامد سراغ مغازه کناریت؟” گفت :”نه انگار کسی رو نداشته بنده خدا…”
راست می‌گفت تو تنها بودی. خیلی تنها. مثل تک درختی اساطیری در پهنه‌ای که تا چشم کار می‌کند دشت است. وقتی تنهاییت را شناختم این فکر که :” هیچ کس مثل من توی این دنیا تنها نیست” از سرم رفت. گفتی :” تنها و صبور مثل خدا…” و منِ خدا نشناس خیره نگاهت کردم. گفتی :” من خدا را به چشم دیده‌ام…”
و منِ لا‌مذهب به خدای تو مومن شدم. خدای تو شاعر بود و عاشق. برای یا کریم‌ها دانه می‌ریخت و روی برگهای شمعدانی آب می‌پاشید. برخلاف خدای عباس؛ پیر و عبوس و بهانه‌گیر. چوب فلک در دست به دنبال آنکه دست از پا خطا کند و خدای من…قرن‌ها پیش مرده بود.

تابستان هم تمام شد. عباس دیروز مادرش را برد مشهد تا به قول خودشان استخوان سبک کنند. هر چه کرد همراهشان نرفتم. عقد منزه را بهانه کردم. دوست ایام کودکی‌ام. تو پرسیده بودی :”رفیق جانی چطور؟” من کمی مکث کردم و با انگشتانم عدد یک را نشانت دادم و زیر لب گفتم :”فقط یکی…” خندیدی. به من خورد که مگر چیز خنده‌داری گفته‌ام. با خنده گفتی :”خب چرا یک رو با انگشتات نشون میدی دختر جان…” من هم با خجالت لبخندی زدم. خنده‌ات به لبخند بزرگ و مهربانی تبدیل شد. نگاهت را زیر انداختی و گفتی :”رفیق خوب یکی‌ش هم یه دنیاست…” راستش را نگفته بودم. منزه دوست خیلی نزدیکم بود اما دوست جانی نه. هیچ وقت نتوانستم به کسی خیلی نزدیک شوم. انگار همیشه پرده‌ای نامرئی وجود داشته باشد و مانع شود. با هیچ کس در دنیا به اندازه منزه نخندیده‌ام اما گریستن نه. میان من و آدمها همواره یک قدم فاصله وجود دارد تا مانع یکی شدنم با آنها شود.
با دخترک دو‌تایی رفتیم عقد منزه. مراسمش جمع و جور بود. همه چیزش به اندازه. بهتر که عباس هم نبود. اگر بود می‌خواست به همه چیز گیر بدهد و کوفتمان کند. به هستی هم کلی خوش گذشت. شب وقت خواب دلش می‌خواست حرف عروسی را بزند. از پیراهن عروس گفت که دوستش نداشته و اینکه دامن عروس باید پف پفی باشد، از عسلی که عروس و داماد در کام یکدیگر گذاشتند پرسید و…
با هر جمله که می‌گفت، چشمانش گرم‌تر می‌شد تا آنکه به خواب رفت. من اما ساعتها طول کشید که خواب سراغم بیاید. چشم در چشم تاریکی، از خیالی به خیال دیگر می‌پریدم در میان زلال سیاه شب. به منزه فکر می‌کردم، به خوشبختی و در میان پرده‌هایی که جلوی چشمانم بالا می‌رفتند، خیال تو مانند ستاره‌ی شمال بود. نشان راه. گفته بودی :”چرا دَرست رو ادامه نمیدی؟” نپرسیده بودی که چرا ادامه نداده‌ام. تنها چراغی روشن کرده بودی و من همان لحظه خودم را پشت صندلی دانشگاه مجسم کردم. حتی رشته‌ی تحصیلی‌ام را هم از میان کلمات تو جسته بودم. می‌گفتی :”با کلمه بیگانه نیستی. معلومه با کتاب و شعر بزرگ شدی.” درست می‌گفتی.تنها میراث به جا مانده از پدر و مادری که هرگز نداشتمشان کتابخانه‌ای نه چندان بزرگ بود و البته مادربزرگی که شعر حافظ مانند کتاب دعا پیوسته همراهش بود. فردا که هستی را بگذارم مدرسه، مستقیم می‌روم خیابان انقلاب. پرس‌و‌جو کرده‌ام. می‌دانم باید چه کتابهایی بخرم. می‌خواهم شروع کنم به خواندن. مایعی گرم و سیال درونم راه می‌کشد. ثمره‌ای از تو در جانم به بار می‌نشیند. از تو فرزندانی بسیار به دنیا خواهم آورد…

دیشب نخستین برف امسال باریدن گرفت. پرواز دانه‌های سبک و سرگردان آن همیشه مرا سر ذوق می‌آورد. با هستی رفتیم کوچه. وقت رفتن، درِ خانه را روی غر زدن‌های عباس که :”این بچه میچاد…” بستم و سبک‌بال همراه دخترک به پرواز در‌آمدیم. هستی با دهان باز وسط حیاط ایستاد و کیفور از لمس سرد هر دانه‌ی برف با زبانش و من خیره به رنگ غریب آسمان در شب‌ برفی. انگار در اعماقش بزمی بر‌پا‌ باشد و انعکاس نور آن، پرده‌ای از رنگ قرمز به پهنه‌‌‌ی آسمان بپاشد.
زمستان آخرین فصل تو بود. فصل پایانی زندگی‌ات. سرد، یخ‌زده، سر در گریبان. من زمستان را خوب می‌شناسم. بی‌پناهی و گرفتار ماندن زیر شلاق بوران برف را ؛آنجا که هیچ پناهی نمی‌جویی جز آنکه در خود کز کنی و فرو بروی. من زمستان را زیسته‌ام. روزهای سرد را تاب آورده‌ام به امید دیدار بنفشه‌ای که سرانجام از زیر آوار برف‌های بینهایت روزگار سر بزند. تو اما تنها به یک گل مومن بودی…
آن‌روز، همان واپسین روز، شب تا سحر یک ریز برف باریده بود. کاری را بهانه کرده و زده بودم بیرون. با انگشتان گشوده برف نشسته روی ماشینی پارک شده کنار خیابان را اندازه گرفتم؛ نزدیک به یک وجب بود. کمی بیشتر از یک وجب. تو یک دستی برف جلوی مغازه‌ات را کنار می‌زدی. از دور تماشایت می‌کردم. پایت ناگهان روی برفها لغزید و دل من هم. کاش آن روز نزدیک‌تر آمده بودم. کاش بیشتر ایستاده بودم و سیر‌تر تماشایت می‌کردم. آخ اگر منِ لایعقل می‌دانستم در حال سر کشیدن آخرین جرعه‌ی جام هستم، بد مست‌ترین مخمور عالم می‌شدم. آخ اگر می‌دانستم… حسرت‌ها بیرحم‌اند. دردی جانکاه‌تر از تازیانه‌ی افسوس نیست. تو می‌دانی حسرت چه شرنگ تلخی است. خدا می‌داند چند بار جاده را باز گشته بودی، دیرتر به راه افتاده بودی یا اصلا قید سفر را زده بودی که آن تصادف کذایی رخ ندهد. حسرت‌ها هزار راه‌ جلوی پایت می‌گذارند. راههایی که به هیچ کجا نمی‌رسند و تو در ذهن هر بار راهی را می‌آزمایی تا پایان داستان را عوض کنی اما حقیقت مدت‌هاست که به دست روزگار رقم خورده…

نمی‌دانم ساعت چند است. به گمانم دو سه ساعتی از نیمه شب گذشته باشد. تب شعله می‌کشد میان جان خسته‌ام. همه جا قرمز رنگ است. دما‌سنج عدد چهل را نشان می‌دهد. هذیان می‌گویم. دستان عزیزآقا است به گمانم که دستمال خیس را روی پیشانی‌ام می‌گذارند. کیسه‌ی آبم پاره شده و دکتر می‌گوید ختم حاملگی. دخترک شش ماهه دنیا می‌آید. لرز تکانم می‌دهد. دستی پتو رویم می‌کشد. دستی مردانه است. عباس است یا تو یا دستان مردی همیشه غایب در زندگی‌ام؛ پدر. دندانهایم محکم به هم می‌خورند. مهی غلیظ جاده را پوشانده. چراغ ماشینی که از مسیر مقابل می‌آید سوخته. جاده آغشته به روغنِ سوخته‌ است و لغزنده. صدای برخورد دو ماشین گوش را کر می‌کند. لرز تمامی ندارد. این سوز سرما از کجا زیر این چند لا پتو می‌پیچد؟! تو در میان تخت چوبی قدیمی به خواب رفته‌ای. پنجره بسته است. بخاری با شعله‌ی زرد رنگ می‌سوزد. احتراق ناقص. از شدت رعشه‌‌ی افتاده به جانم ناله می‌کنم. هوا هر لحظه برای نفس کشیدنت کم و کمتر می‌شود و نفست تنگ‌تر. با هراس از جا بر‌می‌خیزم. لرز جایش را به تب داده. تلو‌تلو‌خوران سمت پنجره می‌روم. آن را که باز کنم گازهای سمی می‌روند و شش‌هایت پر می‌شوند از هوای تازه و سرد سحرگاه زمستان. دستگیره‌ی پنجره را می‌چرخانم. پنجره را باز می‌کنم. سوزی سرد راه می‌کشد داخل اتاق. هستی نه ماهه به دنیا می‌آید. مامان و بابا قید سفر را می‌زنند. تو مسیر را تغییر می‌دهی و هرگز از آن گردنه‌ عبور نمی‌کنید. هوای اتاق پر از اکسیژن می‌شود و تنگی سینه‌ات فراخ. پنجره را بیشتر باز می‌کنم. سرم را از پنجره بیرون می‌برم. نسیم سحر گونه‌های داغ و خیس از اشکم را نوازش می‌کند. در سکوت سرد کوچه فریاد می‌کشم. هق‌هق گریه‌ام با فریاد در هم می‌آمیزد…
کسی دستمال خیس را از پیشانی‌ام بر‌می‌دارد و به زمزمه می‌گوید :”تبش داره پایین میاد…” بدنم آرام گرفته و غرق عرق است. چشم باز می‌کنم. سپیده‌دم نزدیک است و تو یک سال است که مُرده‌ای…

داستان و داستان نویسیمشاهده نوشته ها

Avatar for داستان و داستان نویسی

نویسنده و مدرس داستان نویسی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید